تبليغاتX
رزیدنت روانپزشکی، مرکز رازی

در قلب سحابی عظیم کژدم، حباب های عظیم گاز پرانرژی، رشته های طولانی از غبار تاریک و ستارگان پرجرمی قرار دارند. در مرکز این سحابی، اجتماعی از ستارگانقرار دارند که به دلیل فشردگی، زمانی به عنوان یک ستاره شناخته می شد. این خوشه ستاره ای، که به R 136 و NGC 2070 ، مشهور است، در بالای مرکز این تصویردیده می شود. این خوشه خانه تعدادی ستاره جوان داغ است. نور پرانرژی این ستارگان، پیوسته گازهای این سحابی را برانگیخته می کند و باعث ایجاد حباب های گاز و رشته های غبار تاریک می شود. سحابی کژدم، که به 30-Doradus (ماهی زرین) نیز مشهور است، یکی از بزرگترین مناطق ستاره سازی است که تاکنون شناخته شده است.

عکس از: ESA, NASA, ESO, & Danny LaCrue

برگرفته از نجوم دات آی آر

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:19 توسط یک دستیار

"سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم"...

که من خوشحالم اما هیپومانیک یا مانیک نیستم!، چرا که دیدم چیزهایی را که از مدت ها پیش در انتظارش بودم...

اما این خوشحالی چه تلخ است...  چه تلخ!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:40 توسط یک دستیار

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند

و گنجشک ها جدی جدی می میرند...

آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند

و قلبها جدی جدی می شکنند...

تو شوخی شوخی لبخند می زنی

 و من جدی جدی عاشق می شوم... 

؟

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط یک دستیار

شفق قطبی از دید شاتل آتلانتیس بر فراز زمین


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:10 توسط یک دستیار

رعشه در چشمه نمی افتاد

    اگر از فتنه دستی، 

                          سنگی

                                   در دل آرام اش آشوب نمی انگیخت

ناسزا را که سزاست؟

            سنگ می گوید "دست"

                    دست می گوید "سنگ"...


محمد زهری

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:3 توسط یک دستیار

مدتی پیش، صبح یک روز تعطیل داشتم از بیمارستان بر می گشتم خونه. در پیاده رو نزدیک خانمان داشتم می رفتم که با صدای برخورد چیزی با شیشه خانه ای به خودم اومدم. سرم را بالا گرفتم و دیدم کلی پر داره می ریزه پایین. همان موقع هم چیزی افتاد کنار خیابان. بله! یک پرنده بود که محکم رفته بود توی شیشه. دیدم پرنده درست نمی تونه حرکت کنه و به نوعی می لنگه. به ذهنم رسید که اگر رهایش کنم یا می ره زیر ماشین یا طعمه گربه ها می شود و یا بازیچه بچه ها. برش داشتم با این امید که تا چند دقیقه دیگر یا حداکثر یک مراقبت یکی دو روزه بتونه مجددا پرواز کنه. یک هفته ، دو هفته... نه مثل اینکه ضربه و ترومای آن زیادی جدی بوده. به توصیه یکی از دوستان دادم کسی بردش کلینیک دامپزشکی دانشگاه تهران  که پس از گرفتن x-ray چیزی نیافته بودند و صرفا توصیه هایی کرده بودن، و البته بعلاوه آسپیرین و مولتی ویتامین که با دستوری در آب حل می شد. ولی اکنون پس از چند ماه... بر اساس معاینه پزشکی(دامپزشکی) واضحا در ناحیه مفصل شانه سمت چپ کاهش ROM دارد و بال سمت چپ افتادگی دارد که حتی در راه رفتنش نیز ایجاد مزاحمت می کند. و من حالا موندم این موجود زیبا را چیکار کنم. به قول شخص که خود نیز دچار چنین مشکلی، البته با یک کلاغ شده بود، " یا نبایستی به طبیعت دست زد یا اگر دست زدی بایستی تمام مشکلاتش را هم تحمل کنی" دلم براش می سوزه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:57 توسط یک دستیار

غزلپیوسته


چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم؟


چه روز شوم و بدی بود از ابتدا دیروز

چقدر در دل خود داشت ماجرا دیروز

به دستپاچگی از خانه آمدم بیرون

بدون خوردن یک لقمه ناشتا دیروز

به انتظار تو بودم مسیر مدرسه را

از ابتدای زمین تا به انتها دیروز

سوار عقربه ها تیک تاک می آمد

که زیر پای زمان له کند مرا دیروز

چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم

به انتظار تو بودم ولی چرا دیروز-

گذر نکرده ای از کوچه های هر روزت

کجا دوباره سرت گرم شد؟ کجا؟ دیروز

چقدر شب زده با فکر روز می خوابند

اگرچه شبزدگان را نکرد یادی...روز

اگر تمام جهان ماه بود بی خورشید

به خویش خویش نمی دید بامدادی...روز

چقدر گفتم امروز تو، که فردا من

"خبر" تو بودی اینبار "مبتدا" دیروز

و من چه نامتناهی به منتها رفتم

و تو چقدر تناهی به منتها دیروز-

نرفتی و من تنها به انتهای زمین

رسیدم و همه شهر مرد با دیروز

مرا ز دست کدامین فلق گرفتی شب

مرا به دست کدامین غروب دادی...روز

به انتظار نشستن مرور ثانیه هاست

من و شمارش معکوس مرگ تا دیروز

و من غریب ترین مرد این جهان بودم

اگر تمام جهان می شد آشنا دیروز

*****************************

به کوچه مان که نتابید ماه از دیشب

شکست بی تو مرا تکیه گاه از دیشب

ستاره ای ندرخشیده ماه مجلس شد

ولی پرنده شد از نیمه راه از دیشب

نبود مثل من آن سایه ای که رد می شد

و آه!  آه!  مرا  آه!  آه!  از  دیشب

بگو تو با چه کسی اشتباه می گیری

مرا تو با چه کسی اشتباه از دیشب

تو که شغاد نبودی تمام تهمینه

برای من چه کسی کنده چاه از دیشب

چقدر خنجر رویید از در  و  دیوار

تمام زندگی ام شد تباه از دیشب

سرم به سنگ دلت خورده است باور کن 

اگر چنین شده ام سر  براه از دیشب

چقدر تاج  سرم  بودی  آه  تا  دیروز

شکست هیبت آن پادشاه از دیشب

چه مانده است بجز خاطرات از دیروز

بجز  حلاوت طعم  گناه  از دیشب

هزار و سیصدو شصت و دو سایه از دیروز

هزار  پیرهن  راه راه  از  دیشب

تو دیشب اینجا بودی گلسرت اینجاست

دو رشته موی تو دارد گواه از دیشب

هنوز عطر تنت مانده در فضای اتاق

هنوز بستر من زابراه  از  دیشب

به جرم جرم نکرده نکن مجازاتم

چقدر بی تو شدم بی گناه از دیشب

عجب کلاه بزرگیست بر سرم امروز

که مانده است سرم بی کلاه از دیشب

چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم

چقدر بی تو شدم بی پناه از دیشب

پس از تو چله نشستست ساعتم انگار

من و سکونت در خانقاه از دیشب

هنوز روشن و مغرور مانده تا امروز

چراغ قرمز یک چار راه از دیشب

برای بردنم  امروز  نیز  آمده اند 

برای بردن من یک سپاه از دیشب

بیا که شب شده بس روسپید از دیروز

بیا که روز شده روسیاه از دیشب

**********************************

به دست تو تن من می شود کفن امروز

بیا و گور مرا  هم  خودت بکن امروز

گشیده نقشه قتل مرا خودم دیشب

بیا و نقشه او را بهم نزن امروز

شفیره! پیله تنیدن بس است بال بزن

مرا بدور خودت اینچنین متن امروز

چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم

تمام کوچه گرفته است بوی زن امروز

که پیرمرد تر از هر چه پیرمرد شوم

لجوج تر شوی از هر چه پیرزن امروز

چه رفته است بر این شهر آه از دیشب

که پر شدست ز غسال و گورکن امروز

تفالی که به حافظ زدم چنین می گفت

نداشت سرو چمانم سر چمن امروز

چنان مچاله شدم در خودم که می بینم

تمام آب جهان را به یک لگن امروز

چقدر از تو  پرم من، چقدر از دیشب

چنان که با تو دو روحم به یک بدن امروز

من و تناسخ پر بودن از تو از دیشب

تو و تناسخ خالی شدن ز من امروز

تو نای باش که مسعود سعد می مانم

برای این  من  آواره  از وطن امروز

بیا بپوش مرا من که بی تو عریانم

بیا بپوش  مرا  جای  پیرهن امروز

زمانه کنده ترا چون کتیبه ای بر من

تراش داده مرا دست کوهکن امروز

هنوز ذره ای از سکر دیشبم باقیست

بزن که با تو برقصم! بزن! بزن! امروز

نشسته بود کنار پیاده رو خورشید

دم غروب در اندیشه شدن امروز

به انتظار نمان ای عروس اقیانوس 

که آفتاب نشسته است در لجن امروز

*************************************

شنیده ام که از این شهر می روی امشب

که منزوی ترم از هر چه "منزوی" امشب

به استحاله قطب جنوب شهرم  را

ببر اگر که از این شهر می روی امشب

به آنچه نقشه مرا حذف کن بدون خودت

به حذف لفظی یا حذف معنوی امشب

تو که درآمده ایی  ماه در  نمی آید

بتاب ماه  مرا چهره ی نویی امشب

چقدر زندانی کور شد نتابید  آه

ز لای میله سلول پرتویی امشب

هبل تر از هبل از مسجدالحلال بیا

که بت پرست شود هر چه عیسوی امشب

هنوز عکس تو ماندست لای دفتر من

شهادتین من و دین مانوی امشب

به چند لهجه بگویم که بی تو می میرم

-دری و عبری و سامی و پهلوی- امشب

غرور مغلق، باغ معلق بابل

جهنم است مرا باغ مینوی امشب

چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم

چقدر بیدلم اما نه دهلوی امشب

اگر تو را نسروده است انوری دیروز

اگر تو را نسرودست منزوی امشب

برای از تو سرودن قصیده کوتاه است

مگر تو را بسرایم به مثنوی امشب

ضمیر مستتر فعل دور دور شدن

اگرچه وقت شدن، نیست می شوی امشب

شراب می خورم سر مرا بزنید

به حرف مفتی با حکم ثانوی امشب

تو موریانه ای آیا و من درختی پیر

مرا چقدر چقدر آه می جوی "امشب!"

بفکر رفته ام امشب چه می شود فردا

دوباره می شوی آیا ز کوچه رد فردا

شناسنامه خورشید را بخوان امشب

ببین به نام زمین می شود سند فردا

من و جدا شدن از تو، زمین بی خورشید

من و بدون خودم مرگ مستند فردا

برو مسافرم امشب ولی چه باید کرد

تمام شهر اگر پر شد از جسد فردا

تو ماه روزی و خورشید شب، من اقیانوس

نبند راه به امواج مثل سد فردا

مرا زخویش برانی شبیه جذر امشب

مرا بخویش بخوانی شبیه مد فردا

چه چادری به سرت کرده است ماه امشب

به گیسوان تو خورشید چارقد فردا

به شوق دامنت اما به خاک می افتند

ستارگان در اندیشه رصد فردا

چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم

اگر به سینه من خورد دست رد فردا

یقین بدان که سرش را زمان به باد دهد

کسی که اسم تو را می شود بلد فردا

شراب ناب لبت را نخورده ام امشب

مرا به گیسوی تو می زنند حد فردا

زمین به بخت زمان لعن می کند امشب

زمان به بخت زمین می زند لگد فردا

برای هیچکسی غیر من زمین و زمان

بدون عشق به آخر نمی رسد فردا

زمین سرد مرا می شود پناه امشب

نمانده است مرا جان به کالبد فردا

اگر قدم بگذاری به خاک من امشب

درخت های غزل می کشند قد فردا

من و شمارش معکوس روزها، بی تو

مگر که خط بخورد آخرین عدد فردا

امید دیشب و دیروز و امشب و امروز

کسی بجز تو نداند چه می شود فردا  


اصغر عظیمی مهر

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 17:30 توسط یک دستیار