تبليغاتX
رزیدنت روانپزشکی، مرکز رازی


من همان نایم که گر خوش بشنوی

 

شرح دردم با تو گوید مثنوی

 

من همان عشقم که در فرهاد بود

 

او نمی دانست و خود را می ستود

 

من همی کندم نه تیشه کوه را

 

عشق شیرین می کند اندوه را

 

در رخ لیلی نمودم خویش را

 

سوختم مجنون خام اندیش را

 

می گریستم در دلش با درد دوست

 

او گمان می کرد اشک چشم اوست

 

من خموش کردم خروش چنگ را

 

گر چه صد زخم است این دلتنگ را...

 


ه.ا.سایه

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:54 توسط یک دستیار


 

ارغوان ! شاخه همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی ست هوا ؟

یا گرفته ست هنوز ؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه٬ این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند .

 

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا اینجا زندانی است .

 

هرچه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است .

 

اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد :

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد .

 

ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید .

 

ارغوان٬ پنجه خونین زمین !

دامن صبح بگیر

وزسواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند.

 

ارغوان٬ خوشه خون !

بامدادان که کبوتر ها

برلب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

برسردست بگیر

به تماشاگه آواز ببر

آه٬ بشتاب که همپروازان

نگران غم همپروازند .

 

ارغوان٬ بیرق گلگون بهار!

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

 

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان٬ شاخه ی همخون جدا مانده ی من!

                                                                             ه.ا.سایه

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:24 توسط یک دستیار

    هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد، نوباوه‌ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است.

*

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا،

هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.

*

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته‌ی من ماند

به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!

هست شب، آری شب.

نیمای بزرگ

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:19 توسط یک دستیار

با سلام
چند سال پیش برای مدت کوتاهی در یک شرکت بزرگ هوافضا مشغول کار بودم. ریاست آن شرکت بساط کردن صبحانه را برای کارمندان ممنوع کرده بود و اگر کسی میخواست چیزی میل کند باید کلی قایم باشک بازی در می آورد تا لقمه ای تناول کند. این همیشه برایم سوال بود که دلیل این کار چیست. 
احتمالا از شرایط و امکانات رفاهی کارکنان شرکت گوگل در حین کار در شرکت، اطلاع دارید. به چند عکس زیر در این مورد توجه کنید:
 

 بیمارستان و دانشگاه ما حداقل از نظر امور غذایی! فکر می کنم دست کمی از این شرکت معظم خلاق و پویا ندارد! یعنی تا ساعت ۱۰-۵/۹که در ساختمان علمی! بیمارستان بساط صرف صبحانه آنهم بصورت چند هسته ای !! پهن است، نوش جانشان! ولی ای کاش حداقل یک هزارم خلاقیت و کار آنها را هم ما داشتیم. ای کاش روزی یک موضوع علمی را تنها برای فکر کردن در مورد آن، به صورت فراخوان مطرح می کردیم. ای کاش از نظر علمی، تنها کاسه لیس دیگران نبودیم و خود نیز تولید کننده بودیم. ای کاش در بحث های علمی حب وبغض نداشتیم و آن را دستاویزی برای تخریب یکدیگر یا بزرگ جلوه دادن خود قرار نمی دادیم.
نتیجه: نمی دانم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:57 توسط یک دستیار

....اما ، او به عنوان یک انسان آزاد تصمیم خود را گرفته و رفته است و آنان که امروز فریاد وااسلاما سر می دهند ، بهتر است به جای تمرکز بر روی رفتن یک بازیگر موفق و البته نه چندان مهم و به جای تخطئه این و آن ، اندکی بیندیشند که چرا گلشیفته سینما و هزاران گلشیفته  عرصه های علمی ، در مسیری یک طرفه رو به خارج دارند؟ و مگر کم هستند سرمایه داران ایرانی ایران دوست که "سرانجام" به این نتیجه می رسند که ثروت شان را هم ، حتی ، در آن سوی آبها به کار گیرند؟

آموزه های اسلام می گویند بی حجابی گناه است و هر زنی حجاب از سر گیرد ، گناهکار است و این مساله، لابد درباره گلشیفته نیز استثناء ندارد؛ اما مگر همین اسلامی که بی حجابی را گناه می شمارد ، زمینه سازان این وضعیت را که سرزمین مسلمان را از مغز ها و سرمایه ها خالی می کند ، گناهکار نمی داند؟


مگر همین اسلام ، تبعیض های ناروایی که کمر مردم را می شکند،  جرم نمی شمارد؟
مگر اسلام فریاد بر نمی آورد که "اگر از دری فقر وارد شد ، ایمان از در دیگر خارج می شود" ؟ ولی یکی از همین وزیران خودمان ، صورت مساله وجود فقر در جامعه را چنین پاک می کند:آنان فقیر نیستند ، انسان هایی هستند که خرج شان کمتر است قناعت دارند!"

مگر اسلام ریا کاری و تقلب را همانند بی حجابی گناه نمی داند ؟ و مگر این را نمی گوید که حتی اگر نمازی هم با ریاکاری خوانده شود ، همان نماز در دوزخ وزنه ای بسته شده بر پای نمازگزار خواهد شد و او را به اعماق آتش خواهد کشاند؟
به راستی وقتی ریا در نماز گزاردن چنین فرجام سهمناکی دارد ، چگونه خواهد بود حساب کسانی که با ریاکاری و تظاهر ، نه در صدد اقامه نماز که در جست و جوی پست و مقام و جاه و جلال اند.

مگر اسلامی که به استناد آن گلشیفته فراهانی باید تعزیر شود ، نگفته است که حاکمان باید معیشتی در حد مردم داشته باشند ؟ و مگر امروز جز این است که بسیاری از کسانی که بر مسند های ریاست و وکالت و ... نشسته اند، این پست ها را "فرصت"ی مغتنم برای "بستن بار" خود می شمارند، فرصتی که شاید تکرار نشود؟

امروز گلشیفته از کشور رفته است و خیلی ها مترصد آنند که برگردد تا به دست قانون سپرده شود- همان قانونی که ایرانیان را حتی در خارج از کشور نیز مشمول مقررات جزائی خود می داند - اما ای کاش ، کسانی که با سوء مدیریت شان ،با مردم آزاری شان ، با تنگ نظری شان ، با تفسیر به رأی شان از اسلام ، با تحجرشان ، با ریا ورزیدنشان ، با خود بزرگ بینی شان و با مردم کوچک انگاری شان ، این وضیعیت را سبب شده اند نیز محاکمه می شدند ، همان هایی که خواسته یا ناخواسته باعث شده اند ، بسیاری از ایرانی ها ، جلای وطن کنند و یا در اندیشه و آرزوی رفتن باشند ؛ آنان که به امید مردم خیانت می کنند!
برگرفته از asriran

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:23 توسط یک دستیار

سلام بر دوستان
نزدیک به 3 ماهه که برای انجام یک کار شخصی درگیر یک کاغذ بازی مضحک در قسمت اداری بیمارستان شدم. قبل از  این چندین بار مزه تلخ کاغذ بازی را در ادارات مختلف چشیده بودم ولی نه به این تلخی! تلخ از این جهت که مجبوری برای پیگیری نزد افرادی بروی و درخواست کمک کنی که بقولی "گدای معتبر" شده اند و آنوقت تو می مانی و کلی Confilict آن شخص که بر روی تو پیاده می شود. دستورخوردن و رسیدن یک نامه به 3 اتاق آنطرف تر نزدیک به 3 ماه بایستی طول بکشد؟!! تلفنی کسی پاسخ گویت نیست، در مراجعه حضوری یا نیامده اند یا با در بسته تشکیل جلسه مواجه می شوی و یا به رقابت نماز و عبادت رفته اند.
و من همچنان  دلگیر این نکته که می توانست بهتر از این باشد، اگر افراد در جایگاه واقعی خود قرار می گرفتند. 
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب  حرمت   فرو     نگذاشتیم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:57 توسط یک دستیار

سلام بر همه دوستان
امروز به این لوگوی زیبا و خلاقانه برخوردم، بد ندیدم که در بلاگ بگذارم تا همه دوستان از طراحی و خلاقیت توام با سادگی بکار رفته در آن لذت ببرند. به محل قرار گرفتن دست و به موضوع لوگو توجه کنید
 


Against Abuse Inc - More than 300,000 children are sexually abused in Germany every year

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1:17 توسط یک دستیار

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ! اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری - موازیان به ناچاری -

که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه، هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار، در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:45 توسط یک دستیار

این دومین باری بود که پیش از اذان ظهر، برای پیگیری کاری اداری، مربوط به همه دستیاران،  به ساختمان مدیریت و اداری می رفتم. از در که وارد می شی همه چیز به نظر خوبه و همه مشغول کارند؛ از نگهبان که در حال جستجو در آگهی های همشهری است! تا یکی از مسوولین که درست در مقابل در، درحال شنیدن صحبتهای همراه با simiulation یک همراه بیمار بود! و من خوشحال از اینکه شاید اینبار بتونم رییس بیمارستان یا مسوول امور اداری را ببینم. به طبقه بالا که می رسم باز جنب و جوش کارمندان منو بیشتر امیدوار می کنه. فقط چند تا اتاق دیگه مونده. در اتاق امور اداری بازه ولی کسی در اتاق نیست. جلوتر می رم، در اتاق ریاست نیز بازه ولی در آنهم کسی نیست. هر چند جواب سوالم را می دانم ولی باز سوال می کنم: آقای دکتر یا مسوول اداری نیستند؟ مسوول دفتر هم جواب می ده: "رفتند نماز" یاد چند روز پیش افتادم که آخرین بار همین جواب را گرفته بودم و چون کاری کاملا ضروری داشتم نزدیک 1 ساعت با زبان روزه در اتاق آقایان منتظر شدم تا شاید تشریف آورند و دست آخر هم چون سرویسها می رفتند، مجبور شدم برم. 
راستی چرا؟ مگر همین  دین و آیین به ما نگفته است که خدا از حق خود می گذرد ولی از حق الناس نه؟
آیا من حق اعتراض ندارم که بگویم برای خواندن نماز که یک تکلیف فردی و حق الله است نبایستی در ساعات اداری از حق الناس مراجعه کننده هزینه کنید؟ 
آیا همین آیین،بر کرامت مقام انسانی تاکید نکرده که شما ها اینگونه  آن را به هیچ می گیرید؟
آیا ما پیرو همان امامی هستیم که نام مبارکش بر تارک این ماه عزیز است و حتی در لحظات آخر عمر شریفشان در حالیکه غرق در خون مبارکشان بودند بر بی توجهی به حقوق دیگران هشدار می دادند؟ 
آیا در یک کشوری به اصطلاح شماها مشرک ، اینگونه با انسان دیگری از جنس خودشان برخورد می شود ؟ 
نمی دانم بر این جلوه گری خام  بایستی گریست یا خندید؟
     
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:21 توسط یک دستیار

سلام بر دوستان
امروز روز بزرگداشت بزرگ مرد ایرانی در عرصه شعر و ادب، فرهنگ، عرفان و معنویت است.
این روز را گرامی می داریم.

آنی که وجود عدمت اوست  همه                                      سرمایه شادی و غمت اوست همه

تو  دیده  نداری  که  بدو  در نگری                                      ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه



+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:26 توسط یک دستیار

مطالب قدیمی‌تر